من صبورم اما....
بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب
و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند
می ترسم.........!
وقتی تو می رسی
عاشق تر از همیشه ی حرف ها
حرف می زنم
شیرین تر از همیشه ی بغض ها
بغض می کنم
وقتی تو می رسی
من، به تمام آنچه دوست دارمَش
می رسم...!
اینـــجـا ، پــایـــیز مـی بـــارد از آســمان !
و مــن ،
دارم ، سَــر میــروم از بـــــاران !
مگـــر تــو ، کجــای ِ جـهان ، آه کـشیده ای !!!؟
فرقی نمی کند ...
لنز دوربین بر روی چه تنظیم باشد
تنها تصویر توست
که در چشم من
قاب میشود . . .
غــرق مـی شــوم ،
در چـال ِ گـونـه هــایـت !
وقـتـی مــی خــــندی !!!
این روزهای بی تو
که میگذرد ،
فقط میگذرد ،
بی هیچ طعمی
نه فراقت با من آن میکند که باید
- تلخیش بر کامم ، نیست که نیست -
نه وجودت و بودت ، هست
که شکر بریزد روی این روزهای بی مزهام.
نبود تو
دور و بر من
فضایی از هیچ و پوچ درست کرده است .
گیج و منگ ،
مبهوت و حیران ،
میگردم و گاهی هم
نفسی که میآید و میرود
حالیام میکند که هنوز زندهام ...
جان پرورم گهی که تو جانان من شوی
جاوید زنده مانم اگر جان من شوی
رنجم شفا بود چو تو باشی طبیب من
دردم دوا شود چو تو درمان من شوی
پروانه وار سوزم و سازم بدین امید
کاید شبی که شمع شبستان من شوی
امشب کسی به سیب دلم ناخنک زده است!
بر زخمهای کهنه ی قلبم نمک زده است!
این غم نمی رود به خدا از دلم، مخواه!
خون است اینکه بر جگر ِ من، شتک زده است
قصدم گلایه نیست، خودت جای من، ببین
ما را فقط نه دوست، که دشمن، فلک زده است!
امروز هم گذشت و دلت میهمان نشد
بر سفره ای که نان دعایش کپک زده است!
هرشب من -آن غریبه که باور نمی کند
نامرد روزگار، به او هم کلک زده است-
دارد به باد می سپرد این پیام را:
سیب دلم برای تو ای دوست، لک زده است!
دوستت می دارم
با قلبم بازی می کنی
و من
بازهم
عاشق می شوم
و تو ادامه می دهی
و من به دنبال تو
هنوز هم دوستت دارم
و هنوز هم حست می کنم
…
برای تویی که هرشبت برای من است
دوستت دارم
رفتن دلیل نبودن نیست
در آسمان تو پرواز می کنم
عصری غمگین و غروبی غمگین تر در پیش
من بی زار از خود و کرده خویش
دل نامهربانم را بر دوش می کشم
تا آنسوی مرزهای انزوا پنهانش کنم
در اوج نیزار های پشیمانی
و ابرهای سیاه سرگردان که با من از یک طایفه اند
سلام می گویم
تو باور نکن اما من عاشقم
رفتن دلیل نبودن نیست
در غروب آسمان تو شاید
در شب خویشتن ، چگونه بی تو گم شوم
تو را تا فردا تا سپیده با خود خواهم برد
تو باور نکن اما من عاشقم
رفتن دلیل نبودن نیست
آنقــدر
نفس می کشم
تا تمام شود
همه ی آن
هوایـی که سراغ ت و
را می گیرد
سلامم به گرمای دست تو دوست
دلم لحظه ای با دلت روبروست
بگو عاشقی تا سلامت کنم
تمام دلم را به نامت کنم۰۰۰
سلامم به گرمای دست تو دوست
دلم لحظه ای با دلت روبروست
بگو عاشقی تا سلامت کنم
تمام دلم را به نامت کنم۰۰۰
آنجارا نمی دانم اما،
اینجا تا پیراهنت راسیاه نبینند
باورنمی کنندچیزی ازدست داده باشی ...
خدا مرا از بهشت راند،
از زمین ترساند
شما مرا از زمین راندید،
از خدا ترساندید
من اینک در کنار شیطان آرام گرفته ام
که نه مرا از خویش می راند
و نه از هیچ می ترساند...
سخت است فهماندن چیزی به کسی
که برای نفهمیدن آن پول می گیرد.
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پوشانده اند "صبح" تو را "ابرهای تار"
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مبر به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده را همیشه مراد نیست
گاهی بهانه است که قربانی ات کنند
روزگاری ست سخت بی فریاد
رفتن ات باز کار دستم داد
رفتم از دوری تو بنویسم
هق هق گریه ام مجال نداد
روزگاری ست سخت بی فریاد
من همان نردبان دیروزم
حال امروز من تماشایی است
هیزم ام کرده اند ومی سوزم
روزگاری ست سخت بی فریاد
من همان خاک آسمان گردم
وسعتم کشتگاه دوزخ هاست
من رئیس قبیله ی دردم
روزگاری ست سخت بی فریاد
از تن من گناه می ریزد
بگذارید اعتراف کنم
شهوت من به چاه می ریزد
روزگاری ست سخت بی فریاد
رفتم از دوری تو بنویسم
هق هق گریه ام مجال نداد
گریه کردم ولی به آرامی
آسمان لای هق هق ام گم شد
ننگ این باغ باغبان را کشت
سیب ما دست خورد مردم شد
یه جوری عاشقت هستم
که خواب هم با تو بیداره
می خوام تنها بشم اما
خیال تو نمی ذاره
یه جوری عاشقت هستم
که تو شاید نمی دونی
ولی بازم یه احساسی
به من می گه نمی مونی
چرا نشکسته می مونن
همه بغض های نا خونده؟
بگو تا مرز آغوشت
چقدر دلواپسی مونده؟
کدوم خوابه که دور از تو
هنوز آروم آرومه
نمی دونم شبم تا کی
از آغوش تو محرومه؟
از این تنهایی می ترسم
از این آینده ی مبهم
از این که هردومون باشیم
ولی دور از نگاه هم
اتاق و سقف نزدیک و-
یه قاب عکس بیداری
ببین تو خلوت ات آیا
توام حال من و داری؟
پرسیدی چه خبر؟
چه بگویم؟!
همه چیز خوب و
دل ها شاد و
لب ها پرخنده و
... راستی
من هنوز هم، گاهی
دروغ می گویم...
گفتی از چهره ی ماتم زده ی غم بنویس !!
گفتی از ناله در این نامه فراوان بنویس !!
گفتی و رفتی و جستی و ندانستی تو
که من از روز ازل بسته به زنجیر تو ام …
شبم از غم ، غمم از تو و تو گفتی بنویس !!!
غم از این غم که ندارد ثمری هر سخنی …
و از این غم بسیار
که نخواندست کسی از ورقی … !!
گفتی از آنچه تو داری بنویس ؛
گفتی از آنچه تو خواهی بنویس ؛
گفتی از آنچه تو دانی بنویس ؛
گفتم از غم بنویسم که چرا
کانچنین موج خموشی به تن آزرده مرا ؟؟!!
گفتم و رفتم و جستم و ندانستی تو ،
غم من آنچه تو پنداری نیست !!!
عشق دیدارتو در خاطره ام هرگز نیست
آنچه در آینه ی چشم تو معنا شده است !
غم من راز خموش صدف دیده ی توست !!!
که ندارد پر و بالی و نداند گذری …
غم من شعله ی لرزان دل خسته ی توست !!!

