در اندرون من خسته دل!

در امتداد حادثه به تو رسیدم حادثه این روزهای تکراری آنزمان که زندگی مرا به بودن واداشت وتوآمدی وسلامی گفتی این کوچک ازخودگریزان را و برایش قصه ها گفتی از عشق بمان پرنده کوچک خوشبختی ام با من هم صدا شوتا این کوچک از خود گریزان با تو پر بگیرد و در امتداد حادثه روزهای تکراری ام رنگی دگر بگیرد...
... دوستم نداشته باش اما دوستت دارم

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com      

باشه قبول ...

من دوستت دارم اما تو دوستم نداشته باش!!!

چون دوست داشتن قلب را

می شکند و روح را به زانو در می آورد.

دوستم نداشته باش چون دوست

داشتن هر چشم آرامی را مواج و بارانی می کند

و از هر انسان آرامی

شاعر می سازد

آری شاعر

و شاعر تنهایی و سکوت را به شور و

 خنده ترجیح می دهد.

دوستم نداشته باش چون چشمان آرامت هم اکنون

خانه قلب من است

و اگر بارانی شود من آب می شوم

چون نوای خنده های دل نشینت

و اگر تو تنها و ساکت شوی روحم می شکند

چون وجودم بی نگاه نافذ وآرامت خاموش می شود

ولی من دوستت دارم

......... تا

تا همیشه، تا ابد، چه بدانی چه ندانی

چه دوستم داشته باشی

چه دوستش داشته باشی

من عاشقت می مانم

ولی تو مال من نباش

 

باشه قبول

تو دوستم نداشته باش

اما بگذار من دوستت داشته باشم

این تنها خواسته من از توست

 

+نوشته شده در پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت۸:٠٥ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
 
+نوشته شده در پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت۸:٠٢ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... تو شیرین هزاران خسرو هم باشی دلم قرص است

خرابت میکند چشمان آبادی هر از گاهی
به آتش می کشاند شهر را بادی هر از گاهی

تو شیرین هزاران خسرو هم باشی دلم قرص است
که می افتد به یادت عشق فرهادی هر از گاهی

تو رستم باش و من سهراب٬ اما خوب میدانم
که می افتد به پای صید٬ صیادی هر از گاهی

تو با من سرگرانی و من از قهر تو غمگینم
ولی شادم به اینکه با کسی شادی هر از گاهی

تو دربند نگاهی نیستی٬ هرگز نمی فهمی
که قلیانهای دربند و فرحزادی هر از گاهی...

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٢ساعت٢:٠۸ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی؟

 

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟

+نوشته شده در دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٢ساعت۱:٥٢ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... سرود گل

 
با همین دیدگان اشک آلود،
از همین روزن گشوده به دود،
به پرستو ، به گل ، به سبزه درود!

به شکوفه ، به صبحدم ، به نسیم،
به بهاری که می رسد از راه،
چند روز دگر به ساز و سرود.

ما که دل های مان زمستان است،
ما که خورشیدمان نمی خندد،
ما که باغ و بهارمان پژمرد،
ما که پای امیدمان فرسود،
ما که در پیش چشم مان رقصید،
این همه دود، زیر چرخ کبود.

سر راه شکوفه های بهار
گریه سر می دهیم با دل شاد
گریه شوق ، با تمام وجود!

سال ها می رود که از این دشت
بوی گل یا پرنده ای نگذشت

ماه، دیگر دریچه ای نگشود
مهر، دیگر تبسمی ننمود.

اهرمن می گذشت و هر قدمش،
ضربه هول و مرگ و وحشت بود!
بانگ مهمیزهای آتش ریز
رقص شمشیرهای خون آلود !

اژدها می گذشت و نعره زنان
خشم و قهر و عتاب می فرمود.
وز نفس های تند زهرآگین ،
باد ، همرنگ شعله بر می خاست،
دود بر روی دود می افزود.

هرگز از یاد دشت بان نرود
آنچه را اژدها فکند و ربود

اشک در چشم برگ ها نگذاشت
مرگ نیلوفران ساحل رود.

دشمنی ، کرد با جهان پیوند
دوستی ، گفت با زمین بدرود ...

شاید ای خستگان وحشت دشت!
شاید ای ماندگان ظلمت شب!

در بهاری که می رسد از راه،
گل خورشید آرزوهامان،
سر زد از لای ابرهای حسود.

شاید اکنون کبوتران امید،
بال در بال آمدند فرود...

پیش پای سحر بیفشان گل
سر راه صبا بسوزان عود

به پرستو، به گل، به سبزه درود!

+نوشته شده در جمعه ٢ فروردین ۱۳٩٢ساعت۱٠:٠۱ ‎ق.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... تنهایی

درد دارد

کسی تنهایت بگذارد

که به جرم با اوبودن

همه تنهایت گذاشتند.

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱ساعت۸:۱٧ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... باید باشی

 گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

گاهی شعر ندارم برایت

بنویسم

خودت باید باشی

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱ساعت٧:٠۱ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... سال بدون تو

 گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 تـــحویل نمیـــگیرم

ســالی را کــه

بـــدون " تــــو "

تـــحویل شود ...

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱ساعت٦:٤٥ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... حالا تمام حادثه ها حرف می زنند

عکس عاشقانه

این قدر عاشقانه و دلواپسی که من ...

راضی شدم به این که تو باشی کسی که من ...

بیهوده بوده فکر فرار از نگاه تو ...

از راه تازه ای که به دلم می رسی که من ...

آزادم، عاشقانه، ولی گیر می کنم

گاهی میان فکر همان محبسی که من ...

حالا تمام حادثه ها حرف می زنند

حالا تمام حادثه ها با کسی که من ...

امروز آمدی به قراری که داشتیم

آورده ای دوشاخه گل اطلسی که من ...

 

+نوشته شده در شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۱ساعت۸:٤٢ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... این روزها
 

رفتار من عادی است

اما نمی دانم چرا

این روز ها

از دوستان و آشنایان

هر کس مرا میبیند

از دور می گوید:

 این روزها انگار

 حال و هوای دیگری داری !

اما من مثل هر روزم

با آن نشانیهای ساده

و با همان امضا ، همان نام

و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام

+نوشته شده در جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱ساعت۱:٤٩ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... بی تو بی تو بی تو

 

 

این روزها "بــی" در دنیای من غوغا میکند!

بــی‌کس ، بــی‌مار ، بــی‌زار ، بــی‌چاره بــی‌تاب ، بــی‌دار،

بــی‌دل ، بـی‌ریخت، بــی‌صدا ، بــی‌جان ، بــی‌نوا

بــی‌حس ، بــی‌عقل ، بــی‌خبر ، بـی‌نشان ، بــی‌بال ، بــی‌وفا ، بــی‌کلام،

بــی‌جواب ، بــی‌نفس ، بــی‌هوا ، بــی‌خود، بــی‌داد ، بــی‌روح،

بــی‌هدف ، بــی‌راه ، بــی‌همزبان، بــی‌یار،

بــی‌تو بــی‌تو بــی‌تو...

+نوشته شده در شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱ساعت۸:۱٥ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... روزهای بی تو

 

 

کجای این دنیای لعنتی مانده ای

 

که روزهای بی تو ام،

 

 بی حساب شده اند!

 

+نوشته شده در شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱ساعت۸:۱۳ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... خمار شراب منی

 

کنارم گذاشتی که تلخم کنی ...

شرابی شدم ناب ...

حالا،

... خماری ام را می کشی

+نوشته شده در شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱ساعت۸:٠٧ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... رنج را نباید امتداد داد

به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی ،

می فهمی رنج را نباید امتداد داد....

باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏برد

و از میانشان می‏گذرد

از بعضی آدم‏ها بگذری ...!

و برای همیشه تمامشان کنی . . .

 

+نوشته شده در جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱ساعت۳:٠۱ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... شعر نگاه تو

عکس های فانتزی (4)

کلافه کرده ای مرا


چرا نگاهت


از نوشته های من

 

قشنگ تر است !؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱ساعت۱۱:٠٥ ‎ق.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... تمام زندگی من

وقتی تمامِ زندگی ات شده باشد..



جز آغوشش ...

 

 

 


پناهِ دیگری نداری...

 


حتی اگر از خودش دلگیر باشی...!

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱ساعت۱٠:٥٦ ‎ق.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... روزه ی عشق

www.AsanPic.com 

مدت هاست که ؛

روزه ی عشق گرفته ام !!

اذان افطارش را تو بگو . . . !
+نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱ساعت۱٠:٤۱ ‎ق.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... دلی را اسیر نکن واسیر دلی نشو

باید رهایش کرد ...

آن هنگام که دوست داری دلی را مالک شوی رهایش کن ...

پرنده در قفس، زیبا نمی خواند؛

گرچه برایت تمام لحظه ها را نغمه خوانی کند.

بگذار برود ...تمام افق ها را بگردد

 و برای تمام نگاه ها آواز سر دهد.

صبور باش و رهایش کن..

گفته اند : « اگر از آن تو باشد باز می گردد

و اگرنباشد ... ».

قفس، آفریننده ی عشق نیست.

گمان نبر که دانه های رنگارنگ،

دل ِ طبیعت آزاد این پرنده ی زیبا را اسیر تو می کند.

می دانم ...می دانم ...که رها کردنش رنج می آفریند

 زیرا چه بسیار رهایی ها که به دلتنگی ها

و گاه فراموشی ها می انجامد.

اما ماندن بی آنکه صادقانه دل سپردنی باشد

رنجی است بسی دردناکتر ...

آن هنگام که با کمترین خطایی،

روزنه ا ی گشاده شود و بگریزد ...

آن هنگام را چه توانی کرد ؟! ...

تو می مانی و این همه روزهایی که

رنج برده ای اهلی شدنش را.

رهایش کن ...

دوست داشتن را رهایی است که زیبا می کند.

پرنده ای که به تمام باغ ها سر می زند؛

به تمام گل ها عشق می ورزد

و تمام سر شاخه های درختان تنها را

حتی اگر پیر و خشکیده باشند

لحظه ای میهمان می شود.

از تمام چشمه سارها می نوشد

و حتی می گذارد شیطنت کودکان،

بال او را زخمی کند و خنده ای هدیه دهد ...

اگر به سویت بازگشت

بدان همیشه با تو می ماند

و اگر رفت و دل به باغی دگر سپرد به گلی دگر ...

و شاید قفسی دگر، از آن تو نیست ...

بگذار رها باشد!

برای به دست آوردن دلی تلاش نکن ...

دوستش بدار اما

گمان نبر که با کوشیدن ،

دلی از آن تو می شود که

« کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن ؟!...»

بگذار مهر ورزیدن چونان چشمه ای جوشان

هر تشنه ای را سیراب کند

اما مگذار که دستان هوس آلوده ای گل آلودت کند.

به آنهایی عشق بورز که تو را زلال تر و زیباتر می کنند ....

دلی را اسیر نکن و اسیر دلی نشو ...

+نوشته شده در شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱ساعت۱٠:٤٧ ‎ق.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز

 

دل خوشم با غزلی تازه همین ام کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

 

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

 

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

 

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

 

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست

+نوشته شده در شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱ساعت۱٠:٤٢ ‎ق.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... زیستن در چشمان تو

 

‏Photo: نشسته ام کنار حوض...تنهایی خویش را در آینه ی آب می بینم...سرگرمی ام شده...... آه کشیدن بر تمام رویاها...مشتی آب می گیرم تا شاید...تسکین تب دردهایم گردد...ناگهان...قطره اشکی می چکد...حلقه موج هایش هر چقدر بازتر...دلتنگی هایم زیادتر...نا خودآگاه...یاد قصه ی آن گنجشک کنار حوض می افتم...که بهانه ی بی قراری هایش...با نقاشی بالهایش پایان میافت...کاش من نیز...رهایی از این همه درد و دلتنگی را می دانستم...ببین...بی حوصلگی واژه هایم را...قلم دیگر توان رامش ندارد...و ماهی سرخ حوض..زلالی عشقم را باور نمی کند...کاش...اشک هایم جوهر می شدند...تا ترجمه ی زمزمه های دل شکسته ام می شد...رضا روستا‏

باور تلخ نبودنت

تاوان کدامین اشتباه بود؟

تو گفتی بمان و من ماندم

اکنون که تو رفته ای

من در کوچه های تنهایی

به انتظار برگشت تو

 به بی کسی خود خیره شده ام

و نمی دانم آخر چه خواهد شد

می روی و من نگاهت می کنم

تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم بی تو

یک عمر برای گریستن وقت دارم

اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقی ست

و شاید همین یک لحظه

اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم

+نوشته شده در شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱ساعت۱٠:۳٥ ‎ق.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... ظرفیت عشق

 

 

تاریکی را از همه ی لحظه های زندگی ام پاک می کنم .

 وقتی تو هستی قلب من

چه ظرفیتی دارد ،

برای دوست داشتن تو

من از تو لبریزم و اگر نباشی

 مثل بعدازظهرهای پاییز می شوم .

 من از تو اعتبارمی گیرم

 مثل ابرها از اقیانوس،

مثل بغض ها واشک ها ازدلتنگی،

مثل شکوفه ها از بهار

دوست دارم در سرزمین قلبم خانه ای بسازم .

خانه ای که پنجره هایش

هیچ گاه ازدیدن تو سیر نمی شوند

+نوشته شده در شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱ساعت۱٠:٠٩ ‎ق.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... مثل یک پر بی وزن

 

به تو اندیشیدن

با تو احساس شدن

با صدای نفست خوابیدن ، گرم شدن

باز هم در پس افسانه شبهای دراز

باریدن ، رقصیدن

مثل یک پر بی وزن

و به تو پیوستن ،

 با تو احساس شدن

با صدای نفست خوابیدن ،

گرم شدن

به تمام شب و تاریکی و سرما وسیه زوزه باد

به تب تنهایی

به دویدن پی آینده دور

به همه عمر و زمان ، می ارزد

+نوشته شده در جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱ساعت۸:٢٥ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... وتو حتی تب هم نکردی

آن شب باران می بارید

باران که می بارد

 به تو مشتاق تر می شوم

و از همین شوق، بی چتر آمدم

 ولی آمدم

و تو نمی دانی که چه بارانی بود،

چون نیامدی

و باران می بارید

آن شب تب کردم و تو هیچ نکردی

و باران می بارید

و بالاخره دیشب مردم

و حتی تو

تب هم نکردی

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱ساعت۱٢:٢٥ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... لیلی

لیلی!

چشمت خراج ظلمت شب را

از شاعران شرق، ـ

طلب می‌کُند

 

من آبروی عشقم

هشدار . . . تا به خاک نریزی

 

پُر کُن پیاله را

آرام‌تر بخوان

آواز فاصله‌های نگاه را

در باغ‌کوچه‌های فرصت و میعاد.

 

لیلی!

بگشای بند موی و بیفشان

شب را میان شب

با من بدار حوصله اما نه با عتاب!

رمز شبان درد،

شعر من است!

گفتی:

گُل در میان دستت می‌پژمرد

گفتم که:

ـ خواب،

در چشم‌هایمان به شهادت رسیده است

گفتی که:

خوب‌ترینی؛

 

آری . . .، خو‌ب‌ام!

آرامگاه حافظ‌م

شعر ترم،

تاج سه‌ترک عرفانم

درویشم،

خاکم!!

آینه‌دار رابطه‌ام، بنشین.

بنشین، کنار حادثه بنشین.

یاد مرا به حافظه بسپار!

اما . . .

نام مرا،

بر لب مبند که مسموم می‌شوی

من داغ دیده‌ام!

 

لیلی!

از جای پای تو،

بر آستانه‌ی درگاه خوابگاه،

بوی فرار می‌آید

 

آتش مزن به سینه‌ی بستر

با عطر پیکر برهنه‌ی سبزت

پُر کُن پیاله را

با من بگو در خواب‌های پریشان چه دیده‌ای

که خواب را به شهادت رسانده‌اند در دیدگانِ ما

وانگه حرامیان در گود شب‌گرفته‌ی چشمت

با تیغ‌های آخته سنگر گرفته‌اند.

دروازه‌های شهر مدینه آغوش بسته‌اند

آغوش باز کُن

از چهارراه خواب گذر کُن

بگذار و بگذریم زین خیل خفتگان

دست مرا بگیر تا بسرایم:

در دست‌های من ـ

بال کبوتریست!

 

لیلی

من آبروی عاشقان جهانم.

هشدار . . .، تا به خاک نریزی!

من پاسدار حرمت دردم

 

ـ چشمت خراج می‌طلبد؟

آنک خراج:

 

لیلی!

وقتی که پاک می‌کُنی خط چشمت را

دیوارهای این شب سنگین را

درهم شکسته، آه . . .، که بیداد می‌کُنی.

وقتی که پاک می‌کُنی خط چشمت را

در باغ‌های سبز تنت، شب را ـ

آزاد می‌کُنی

 

لیلی!

بی‌مرز باش.

دیوار را، ‌ویران کن،

خط را به حال خویش رها کُن،

بی‌‌خط باش

با من بیا . . .، همیشه‌ترین باش!!

 

بارید شب

بارش سیل اشک‌ها شکست،

خط سیاه دایره‌ی شب را!

خط پاک شد

گُل در میان دستم پرپر زد و فسرد

درهم دوید خط

ویران شد!

 

لیلی!

بی‌خط و خال باش

با من بیا که خوب‌ترینم

با من که آبروی عشقم

با من که شعرم . . ، شعرم . . ، شعرم!

وای . . .

در من وضو بگیر

سجاده‌ام، بایست کنارم

رو کُن به من که قبله‌ی عشاق‌ام

وآنگه نماز را،

با بوسه‌ای بلند، قامت ببند!

 

لیلی!

با من بودن خوب است،

من می‌سرایمت!

+نوشته شده در جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت٦:٤٠ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... عجین شده ام با تپش لحظه هایت
+نوشته شده در جمعه ٢٩ دی ۱۳٩۱ساعت٩:۱٠ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... دوباره صدایم کن


نیمکت عاشقی یادت هست؟
کنار هم، نگاه در نگاه و سکوتمان چه گوش نواز بود..
بید مجنون زیر سایه اش امانمان داده بود،
برگهای رنگینش را به نشانه عشقمان بر سرمان می ریخت..
او نیز عاشق بودنمان را به رخ پاییز می کشید،
اما اکنون پاییز.. نبودنت را، جداییمان را به رخ می کشد.

بگو، صدایم کن، بیا تا دوباره ما شویم،
مرحمی بر سوز دلم باش، نگاه کن، پاییز به من می خندد، بیا داغ جداییمان را به دلش بگذاریم.
بیا کلاغ ها را پر دهیم تا خبر وصلمان را به پرستوها مژده دهند.
دوباره صدایم کن..

+نوشته شده در شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱ساعت۱۱:٢۳ ‎ق.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... تنها برو

 67857250253659512502 جدید ترین اس ام اس های زیبای عاشقانه درباره باران

 

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم

چتر نداشتیم

خندیدیم

دویدیم

و به شالاپ شلوپ‌های گل آلود عشق ورزیدیم.

 

دومین روز بارانی چطور؟

پیش‌بینی‌اش را کرده بودی

 

چتر آورده بودی

من غافلگیر شدم

سعی می‌کردی من خیس نشوم

و شانه سمت چپ تو کاملاً خیس بود

 

سومین روز چطور؟

گفتی سرت درد میکند

حوصله نداشتی سرما بخوری

چتر را کاملاً بالای سر خودت گرفتی

و شانه راست من کاملا خیس شد

 

و چند روز پیش را چطور؟

به خاطر داری؟

که با یک چتر اضافه آمدی

و مجبور بودیم برای اینکه پین‌های چتر

 

توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر برویم

 

فردا دیگر برای قدم زدن نمی‌آیم.

تنها برو

 

+نوشته شده در شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱ساعت۱۱:۱۳ ‎ق.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... شب پشت پلکهای سکوت

سکوت که می کنی
وزن جهان را تنها به دوش می کشم!

و کم که می آورم
زمین آنقدر کند می چرخد
که تو توی تقویم می ماسی
و من
آونگ می مانم
بین حقیقتِ تو
و افسانه ای که از تو در سرم دارم!


سکوت که می کنی
شب پشتِ پلک های سکوت
حتم می کند که تو هم تنهایی!

+نوشته شده در شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱ساعت۱۱:٠٤ ‎ق.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
...به پروانه نمی آید عشق

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق

هم دعا کن گره تازه نیافزاید عشق


قایقی در طلب موج به دریا پیوست

 

باید از مرگ نترسید ، اگر باید عشق

 

عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم

شاید این بوسه به نفرت برسد ، شاید عشق


شمع روشن شد و پروانه در آتش گل کرد

 

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق

 



پیله رنج من ، ابریشم پیراهن شد

شمع حق داشت ، به پروانه نمی آید عشق !

+نوشته شده در جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱ساعت۸:٥۳ ‎ق.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... نمی بخشمت

نمی بخشمت....

بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی...

بخاطر تمام غمهایی که بر صورتم نشاندی .....

نمی بخشمت .....

بخاطر دلی که برایم شکستی .....

بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی.....

نمی بخشمت ....

بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی....

بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی....

 ......

و

 می بخشمت

 

 بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی

+نوشته شده در جمعه ۱٠ آذر ۱۳٩۱ساعت٧:٤۳ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... این بار تو بگو

این بار تو بگو "دوستت دارم "

 


نترس........

 

من آسمان را گرفته ام

 

که به زمین نیاید

+نوشته شده در جمعه ۱٠ آذر ۱۳٩۱ساعت٧:٠٥ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... احتمال

از خانه که می آیی

 


 یک دست مال سفید

 


پاکتی سیگار

 


گزیده شعر فروغ

 


 و تحملی طولانی بیاور


احتمال گریستن ما بسیار است ....

+نوشته شده در چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱ساعت٩:٤٤ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... بگذار فرو بروم توی منجلاب

عـاصی شدم ، بریـده ام از اینهمه عـذاب

 

از گـریـه هـای هـرشبـه ام روی رختـخواب

 

ده سال مـی شود کـه بـرایـم غـریبـه ای

 

ده سال مـی شود کـه خـرابـم...فقـط خـراب

 

شایـد تـو هـم شبیـه دلـم درد می کشی

 

شاید تـو هـم همیشـه خـودت را زدی بـه خـواب

 

از مـن چـه دیـده ای کـه رهـایـم نمی کنـی؟

 

جـز بیقـراری و غـم و انـدوه و اعتصـاب؟

 

جــز فکـرهـای منفـی و تصمیـم هـای بـد

 

جـز قـرصهـای صـورتـی ضـد اضطـراب؟

 

اصـلا تـو بـهترین بشـری!!مـن بـدم بـدم!

 

بگـذار تـا فرو بـروم تــــوی منــجلاب

+نوشته شده در چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱ساعت٩:٤۱ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... بگذار منتظر بمانند

شعر عاشقانه, اشعار عاشقانه

می دانی؟

 

یک وقت هایی باید

 

رویِ یک تکه کاغذ بنویسی

 

تعطیل است

 

و بچسبانی پشتِ شیشه‌یِ افکارت

 

... ... باید به خودت استراحت بدهی

 

دراز بکشی

 

دست هایت را زیر سرت بگذاری

 

به آسمان خیره شوی

 

و بی خیال سوت بزنی

 

در دلت بخندی به تمام افکاری که

 

پشت شیشه‌یِ ذهنت صف کشیده اند

 

آن وقت با خودت بگویی:

 

بگذار منتظر بمانند.

+نوشته شده در چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱ساعت٩:۳٩ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... دلبر بارانی من

شب سردی ست و هوا منتظر باران است

وقت خواب است و دلم پیش تو سرگردان است

شب بخیر ای نفست شرح پریشانی من

ماه پیشانی  من دلبر بارانی من

+نوشته شده در چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱ساعت۸:۳٦ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... قرار نبوده

شعر عاشقانه, اشعار عاشقانه

قرار نبوده تا نم باران زد، دست پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم.

قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی. ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی، خنده های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی...

هر چه فکر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی هایمان در رقابت های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟

قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم، بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود. باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یک روز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود. یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند.

قرار نبوده این ‌همه در محاصره سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا، قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد، بی شک این همه کامپیوتر...و پشت های غوز کرده آدم های ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده...

تا به حال بیل زده‌اید؟ باغچه هرس کرده‌اید؟ آلبالو و انار چیده‌اید؟ کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید؟ آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست. این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،‌ برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید، اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند.

قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند و ساعت های دیجیتال به ‌جایشان صبح خوانی کنند. آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم و این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.

من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان، بشود همه دار و ندار زندگی مان، همه دغدغه‌زنده بودن مان. قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد.

قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم. قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم. قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه کفش لاستیکی یا چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.

قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم...

چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم، اما همین قدر می‌دانم که این ‌همه قرار نبوده ای که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی مان را آشفته‌ و سردرگم کرده...

آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سر در نمی‌آوریم چرا..............

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱ساعت٤:۱۸ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... زیاد که باشی زیادی می شوی

چه رسم جالبی است !!!

محبت ات را می گذارند پای احتیاج ات …

صداقت ات را می گذارند پای سادگی ات …

سکوت ات را می گذارند پای نفهمی ات …

نگرانی ات را می گذارند پای تنهایی ات …

و وفاداری ات را پای بی کسی ات …

و آن قدر تکرار می کنند که

 خودت باورت می شود که تنهایی و بی کس و محتاج !!!

.آدمها آن قدر زود عوض می شوند …

آن قدر زود که تو فرصت نمی کنی

 به ساعت ات نگاهی بیاندازی

و ببینی چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها

 فاصله افتاده است …

.زیاد خوب نباش …

زیاد دم دست هم نباش …

حکایت ما آدم ها …

حکایت کفش هایی ست که …

اگه جفت نباشند …

هر کدام شان …

هر قدر شیک باشند …

هر قدر هم نو باشند

تا همیشه …

لنگه به لنگه اند …

کاش …

خدا وقتی آدم ها را می آفرید …

جفت هر کس رانیز  با او می آفرید …

تا این همه آدم های لنگه به لنگه زیر این سقف ها …

به اجبار، خودشان رو جفت نشان نمی دادند…

زیاد که خوب باشی دل آدم ها را می زنی …

آدم ها این روزها عجیب به خوبی،

به شیرینی،

 آلرژی پیدا کرده اند …

زیاد که باشی،

زیادی می شوی …

+نوشته شده در شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱ساعت۱۱:٢٥ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
...دلت ارزانی هر کس که دلش مثل دلت سرد و بی روح شده است

 

میروم از قلبت...

و مرا آنقدر آزردی ..


که خودم کوچ کنم از شهرت ..


بکنم دل ز دل چون سنگت ..


تو خیالت راحت .. می روم از قلبت .. 


میشوم دورترین خاطره در شب هایت تو به من می خندی ..


و به خود می گویی: باز می آید و می سوزد از این  عشق ولی ..


بر نمی گردم نه!


می روم آنجایی که دلی بهر دلی تب دارد ..


عشق  زیباست و حرمت دارد ..


 تو بمان ..


دلت ارزانی هر کس که دلش مثل دلت سرد و بی روح شده است ..


سخت بیمار شده است ..


 تو بمان در شهرت

+نوشته شده در جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱ساعت۱٢:٤۱ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... مهر پاییز
نه بهار با هیچ اردیبهشتی ,

نه تابستان با هیچ شهریوری ,

ونه زمستان با هیچ اسفندی ,

اندازه پـایـیز به مذاق خیـابـانها خــــوش نیـامــد ,

پـائیز مــهری داشـت کـه بـــَر دل هـر خیـابان مـی نشست ...
+نوشته شده در جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱ساعت۱٢:۳٩ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... وابسته گی


می آیی


در " وا " می شود


می روی


در " بسته " می شود


می بینی ؟!


حتی در هم " وابسته " می شود . . .

+نوشته شده در جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱ساعت۱٢:۳٧ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()