در اندرون من خسته دل!

در امتداد حادثه به تو رسیدم حادثه این روزهای تکراری آنزمان که زندگی مرا به بودن واداشت وتوآمدی وسلامی گفتی این کوچک ازخودگریزان را و برایش قصه ها گفتی از عشق بمان پرنده کوچک خوشبختی ام با من هم صدا شوتا این کوچک از خود گریزان با تو پر بگیرد و در امتداد حادثه روزهای تکراری ام رنگی دگر بگیرد...
... بیا برگردیم

راه دور است و پر از خار بیا برگردیم

سایه مان مانده به دیوار بیا برگردیم

این کبوتر که تو این سان پر و بالش بستی

دل من بود وفادار بیا برگردیم

ترسم اینجا که بسوزد پر و بال عشقم

یا شود حاصل تکرار بیا برگردیم

باز گفتی که برایم غزل از عشق بگو

یک غزل میخرم اینبار بیا برگردیم

من که عشقم به دو چشم تو دخیلی بسته است

عشق من را مکن انکار بیا برگردیم

+نوشته شده در شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت۱٢:٢٧ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
...دعوت دریاب زندانی ست

مگر اندیشهء بیداری ام در خواب زندانی ست

 

که پیش ابرهایم قطره های آب زندانی ست؟

 

درختان هیزم پارینه ی فردا و پس فردا

 

نیاز رویش اندر دانه ی بی تاب زندانی ست

 

بر آن سیما ی زیبا ژرف تر بنگرکه در دستت

 

صفای روشن آئینه در سیماب زندانی ست

 

به هر مذهب شدم ، دیدم حقیقت را که با اوهام

 

چو تصویر ِ خداشان در حصار ِ قاب زندانی ست

 

 نجات ِ پور ، از جور ِ پدر ، چون راز ِ تهمینه

 

به بازوبند ِ خون آلودهء سُهراب زندانی ست

 

گریز از نیستی ، در چنبر ِ بی رحمی و بیداد

 

به لطف ِ پاسخی در دعوت « دریاب !» زندانی ست

 

هنر بر خاک ِ ما محصور ِ بی آزرمی و پَستی ست

 

چو آن نیلوفر ِ زیبا که در مُرداب زندانی ست

 

فرا می خواندَت ــ این دست ِ آزادی ست ــ وصلش را

 

به دل گر خواستاری سوی او بشتاب ، زندانی ست !ـ

 

درین تاراج و دهشت ، کودکان ، چون پیچک ِ تاکند

 

که در آوند ِ رگها شان شراب ِ ناب زندانی ست

 

نگاه ِ آرزوی صبح زی رَه مانده است ، اما ؛

 

سحر در پرده ی شبهای بی مهتاب زندانی ست !

+نوشته شده در جمعه ٢ دی ۱۳٩٠ساعت٥:٥۳ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... خدا نگهدارت

آهسته گفت : "خدا نگهدارت"

در را بست و رفت ... !!

آدمها چه راحت ، مسئولیت خودشان را ...

به گردن "خدا" می اندازند ... !!!

+نوشته شده در جمعه ٢ دی ۱۳٩٠ساعت٥:۳۱ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... یک دقیقه به هیچ

مقابل دریا که می رسم

فقط برای چشمهایت دعا می کنم

اما تو هرگز مستجاب نمی شوی

ببار ...

ببار که باز باورت کنم

ببار در همین کوچه پس کوچه های بارانی

ببار در همین کوچه مهتاب

راستی قرارمان

"همان ساعت "نمی دانم

ساعت لجوجی که هیچ عقربه ای

روی شانه هایش به خواب نمی رود

یادت نرود

تو ، همیشه فرصت کوتاه منی برای شعر

تا می آیم زمزمه ات کنم

زود تمام می شوی

می دانم سالهاست

ساعت قرارمان

یک دقیقه به هیچ است

و من همیشه فقط یک دقیقه

دیر می رسم .....

+نوشته شده در جمعه ٢ دی ۱۳٩٠ساعت٥:٢۱ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
مُردم چه بی نشانه در این شهربیدلی

چشم  ِ امید من  به  تماشا  نمی رسد

 

دست ِ دلم  به  دست ِ  تمنا  نمی رسد

 

ازپا  فتادم  و نرسیدم  به منزلی

 

مرغی  که پر شکسته به عنقا نمیرسد

 

آهی  که  از ترانه ی  من قد کشیده  است

 

برجان تب گرفته ی  صحرا نمی رسد

 

آب ِ که حلقه بسته به چشمان ِ عاشقم

 

تا موج ِ  بیکرانه ی  دریا نمی رسد

 

فریاد ِ من به حنجره گم  گشته حسرتا

 

نجوا به گوش قامت  ِ بالا نمی رسد

 

لیلا هماره  شهره به پاکیزه دامنی است

 

در گوش کس صدای  زلیخا  نمی رسد

 

با طبل ِ عاشقی  عَلَم  ِقیس میبرند

 

دستی  به یاری  دل ِ لیلا نمی رسد

 

زخمی که دل گرفته از آسیب ِعاشقی

 

مهلت  مرا به  بودن ِ فردا  نمی رسد

+نوشته شده در جمعه ٢ دی ۱۳٩٠ساعت٤:٥٥ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... بگو هستی

 

مردی به رنگ آبی دریا می خواهم

آرام و مغرور از مردانگی اش...

به آغوش بکشد تمام تن زمین ام را...

لب باز کن و بگو هستی!

+نوشته شده در شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠ساعت۸:۱٩ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... درآغوشم گیر

 

 

بارانی ات را بپوش و در آغوشم بگیر ...

 

ابر ، ابر گریه دارم ... !!

+نوشته شده در جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠ساعت٥:٢٥ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... آمدنش خوب ورفتنش بد بود

 

مردی که مثل غزلهای عاشقانه ی من

به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود

مرا ز قید زمان و مکان رها می کرد

اگر چه خود به زمان و مکان مقید بود

به جلوه و جذبه در ضیافت غزلم

میان آمده و رفته گان سرآمد بود

مردی که آمدنش مثل «آ»ی آمدنش

رهایی نفس از حبس های ممتد بود

دو چشم داشت - دو «سبز آبی» ی بلاتکلیف

که بر دو راهی ی «دریا چمن» مردد بود

به خنده گفت: ولی هیچ خوب، مطلق نیست!

مردی که آمدنش خوب و رفتن اش بد بود

 

+نوشته شده در جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠ساعت٥:۱۸ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... توسخت ودیر بدست آمده ای

 

به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت

 

دلی که کرده هوای کرشمه‌های صدایت

 

 

نه یوسفم، نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیز

 

که آورد دلم ای دوست! تاب وسوسه‌هایت

 

 

ترا ز جرگه‌ی انبوه خاطرات قدیمی

 

برون کشیده‌ام و دل نهاده‌ام به صفایت

 

 

تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست

 

نمی‌کنم اگر ای دوست، سهل و زود ، رهایت

 

 

گره به کار من افتاده است از غم غربت

 

کجاست چابکی دست‌های عقده‌گشایت؟

+نوشته شده در جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠ساعت٥:۱۳ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... زبان ساده ی عشق

 

دلم گرفته برایت" زبان ساده‌ی عشق است

 

سلیس و ساده بگویم: دلم گرفته برایت!

 

+نوشته شده در جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠ساعت٥:۱۱ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... بازهم اورا توانم دید؟

گشـته در رویش نگاهم محــو

 

گشـته در چشمم نگاهش مــات

 

بـاز هـم او را تـوانـم دیـد ؟

 

آه ! کــِی دیگر ؟ کــجا ؟ هیــهات ...

 

+نوشته شده در جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠ساعت٥:٠٦ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... ای یاد من زدل برده

 

بی شکوه و غریب و رهگذرند

یادهای دگر ، چو برق و چو باد

یاد تو پرشکوه و جاوید است

و آشنای قدیم دل ، اما

ای دریغ ! ای دریغ ! ای فریاد

با دل من چه می تواند کرد

یادت ؟ ای یاد من ز دل برده

من گرفتم لطیف ،‌ چون شبنم

هم درخشان و پاک ، چون باران

چه کنند این دو ، ای بهشت جاودان

با یکی برگ پیر و پژمرده ؟

+نوشته شده در جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠ساعت٥:٠۳ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... به اندازه ی تنهایی من

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

 

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم ....

 

+نوشته شده در جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠ساعت٤:٥٠ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... زمین بیهوده گردنیست

مانند انحنای خیالت

 از هر طرف که بیایی

 به هم می رسیم

زمین بیهوده گرد نیست

+نوشته شده در جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠ساعت٤:٤٤ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... آفتاب بودن ات

یک روز ،

وقتی که دیگر آفتاب بودن ات معنی گرما نمی دهد

خاطرم ترا می آزارد

آفتاب بودن ات

سالهاست مثل عشق نیست

روشن نمی شوم..

گرما نمی دهی

 

+نوشته شده در جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠ساعت٤:۳٢ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... من همان لیلای دیروزم

 

 

کاش آنقدر که حالا هستــــی ؛
دیــــروز بـــودی . .
امروز بی فایده ست ...
من از دیــــروز شکسته ام ؛
مرهــم ِ امروزت نوشداروی پس از مرگ ست

و من همــــان لیـــلای ِ دیروزم ؛

+نوشته شده در جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠ساعت٧:۳٢ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... از تمام تو

من از تمام آسمان یک باران را می خواهم

 

و از تمام زمین یک خیابان را

 

و از تمام تو

 

یک دست که قفل شود در دست من

+نوشته شده در شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠ساعت۳:۳٤ ‎ق.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... وقتی حرفهایم را نمی خوانی
وقتی تو حرفهایم را نمی خوانی،

چه تفاوتی دارد که حرف دلم را بنویسم

یا از دفتر بغل دستی ام کپی کنم ؟!


+نوشته شده در شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠ساعت۳:۳٠ ‎ق.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... اگر می دانستی

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم؟؟

سکوت را فراموش می کردی...

تمامی ذرات وجودت.. عشق را فریاد می کرد!!!

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم؟؟

چشم هایم را می شستی...

و اشک هایم را با دستان عاشقت به باد می دادی!!!!

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم؟؟؟

نگاهت را تا ابد بر من می دوختی....

تا من بر سکوت نگاهت و...

رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم!!!

ای کاش می دانستی؟؟؟؟...!!!!

+نوشته شده در جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠ساعت۳:۳٩ ‎ب.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()
... دست من خالیست

 

 

دست من خالیست

اما دلم

تا دلت بخواهد

از تو ، پُر است

+نوشته شده در جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠ساعت٥:۱٦ ‎ق.ظتوسط لیلا ادیب فر | نظرات ()